تبليغاتX
دست نوشته های من
زندگی من فقط تویی
سلام دوستای خوبم

نمی دونید چه حالی دارم داغونم و پر استرس و یه کمی هم دلهره دارم

یه کم نه خیلی زیاد دلهره دارم

آخه دیگه امروز مطمئن شدم برگشتنش از سر رضایت کامله خودشه

چند روز پیشم برام پیغام فرستاده تا من رو ببینه ولی گفتم فعلا وقت ندارم

تازه اومده درست روبروی مغازه ی مامانم یه مغازه خدمات فنی مهندسی زده

هر روزم پشت شیشه اش میمونه زل میزنه به مغازه ی ما

ولی امروز واقعا بدجوری هول کرده بودم نمی دونم چرا من باهاش رودربایستی ندارم

ولی وقتی صورت سرخ شده اشو دیدم یهو ته قلبم لرزید می خواست

باهام حرف بزنه ولی راهمو کج کردم زود رفتم خونه

 وقتی رسیدم خونه نمیدونم اگر ضربان قلبمو می گرفتم بالای هزار بود

نمی دونم حالا که اون برگشته من چیکار کنم؟

هنوز راضی به شنیدن حرفاش نشدم

میترسم دلیلش قانع کننده نباشه

نمی دونم

شما بهم بگید چیکار کنم؟

باشه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  | 
سلام

ببخشید مثل اینکه خیلی دیر کردم

اما نمی دونید تو این مدت یه سری اتفاقات افتاده که خیلی امیدوار شدم

یعنی یه حدسایی میزنم که اوضاع داره کم کم به خواست خدا درست میشه

نمیدونم باید چجوری مطمئن بشم که درست فکر میکنم یا نه

ولی تو این مدت طرز نگاه عشقم به من عوض شده

یعنی خیلی خوب شده اما من زیاد تحویلش نگرفتم

تا ببینم اون چیکار میکنه

نمی دونم چی میشه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  | 
نمی دونم چرا غروبا که میشه همش منتظر اومدنت هستم

نمی دونم شاید بخاطر اینه که توی یه غروب تلخ ازت جدا شدم

با گذشتن هر شب و روز دارم هر لحظه باورم میشه دیگه برگشتی نیست

اما هنوز امید دارم چون تو رو از خدا خواستم پس حتما بهم میده

 

من ۱۶تیرماه برمی گردم.فعلا بای

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  | 
چگونه باور کنم رفتن تورا

منی که هر دم را در کنار تو سپری می کردم

این قانون بی عدالتی سرنوشت است که گریبان مرا گرفته است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  | 
عشق به تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  | 
امروز هم مثل تمام روزهاي گذشته تنها با تلخي نبود تو درکنارم گذشت

مي دوني هميشه حسرت روزهايي رو مي خورم که از علاقه من خبر نداشتي

آخه اون موقع وقتي منو مي ديدي اخم نمي کردي و يا سرتو برنمي گردوندي

يادمه منو که مي ديدي خنده مي کردي حرفاي قشنگي مي زدي

و منم روز به روز ديوونه تر مي شدم تا اينکه يه روز وارد اتاقم شدي

با ديدن اشکاي من روي برگ برگ دفترچه خاطرات و حک شدن اسم توي بالاي هر صفحه

همه چي لو رفت

از اون روز حتي يه بارم به روي من لبخند نزدي

بگو من چيکار کردم و بگو چيکار کنم تا دلتو بدست بيارم

ي کاش اون روز دفترچه ي خاطراتمو روي ميزم جا نگذاشته بودم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرشته  |